تبليغاتX

*رفتي و چشماي خيسم يادگاري از تو مونده*
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله؟ديدن 2باره تو فقط تو خواب و خياله لحظه هاي آخر تو توي قلبم مي مونه.
bookآریــــــــــــــو دارم از تو می نویسم که نگــــــــــــی دوستت نداشتم؟!

 

به دلم افتاده بود انگار جدايی

به دلم افتاده بود که بيوفائی

به دلم افتاده بود می ری ز پيشم

به دلم افتاده بود آواره می شم

به دلم افتاده بود تو جنس سنگی

که می خوای با دل تنگ من بجنگی

به دلم افتاده بود تنهام ميذاری

واسه تنها کردنم بهونه داری

به دلم افتاده بود ميشکنم از تو

که تو زخمی رو دلم دوباره از نو

به دلم افتاده بود که نمی مونی

که يه روزی منو از خودت می رونی

به دلم هرگز نيافتاد برم وتنهات بذارم

هر بلائی سرم اومد همه اش و سرت بيارم

به دلم هرگز نيافتاد انتقاممو بگيرم

يا بگيرم کينه از تو تا به اون روز که بميرم

به دلم هرگز نيافتاد قدر قلبمو بدونم

حتی فکرشم نکردم که بدون تو بمونم

فرق ما از اينجا پيداست فاصله ميون دلهاست

تو دلت سرکش و مغرور من دلم هميشه تنهاست!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:48  توسط s0lm@z  | 

           

                                                   وقتی عکستو میبینم،آرزومه که نباشی   

      اگه سرنوشت سپرده یه روزی ازم جدا شی                                        

                                                   نمیخوام تنها میون این همه آدم     

      دیگه از جونم چی میخوان،من که زندگیمو دارم                                      

                                         بذار تا تو جاده عشق یه سوار ساده باشم 

    اگه قسمتم شکسته،پیش چشم تو فدا شم                                        

                                                    بذا تا لحظه ی آخر،زندگیم مال تو باشه    

   نذا روح خسته ی من از نگاه تو جدا شه                                                

                                           تو بخون،بذار که اشکم جاری شه به روی گونم 

هق هقم بشه ترانه تا برای تو بخونم                                                  

                                    ولی بزار خیال کنم که تو همیشه    

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:1  توسط s0lm@z  | 

 

گفتم لعنت بر شیطان لبخند زد

پرسیدم چرا می خندی  

پاسخ داد از حماقت تو خنده ام می گیرد

پرسیدم مگر چه کرده ام

گفت مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام

با تعجب پرسیدم پس چرا زمین می خورم

جواب داد نفس تو ماننده اسبی است که ان را رام نکرده ای

نفس تو هنوز وحشی است تو را زمین می زند

پرسیدم پس تو چه کاره ای

پاسخ داد هر وقت سواری اموختی  برای رام کردن اسب تو خواهم امد

فعلآ برو سواری بیاموز در ضمن اینقدر این قدر مرا لعنت نکن

گفتم پس حداقل به من بگو چگو نه اسب نفسم را رام کنم

در حالیکه دور می شد گفت

من پیامبر نیستم  جوان . . . . . . . . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 14:14  توسط s0lm@z  | 

اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه
نفس منو بگير
برای يكی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگير
ای تو هم سقف عزيز ای تو هم گريهء من
گريه هم فاصله بود
گريهء آخر ما آخر بازي عشق
ختم اين قائله بود

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس
غم نه ، اما كم كه نيست
هم شب تازهء تو تركش پرتير عشق
سنگ سنگر هم كه نيست
خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب
روي تن پوشت بدوز
وقت عريانئ عشق با همين طرح حقير
در حريق تن بسوز

پلك تو فاصلهء دست و كاغذ و غزل
من و عاشقانه بود
رستن از پيلهء خواب ای كليد قفل شعر
خواب شاعرانه بود

از ته چاه سكوت تا بلندای صدا
يار ما بودی عزيز
در تمام طول راه با منه عاشق ترين
هم صدا بودی عزيز

حدس رو گردون شدن از من و از راه ما
باور بی ياوری
روز انكار نفس روز ميلاد تو بود
مرگ اين خوش باوری
خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب
روی تن پوشت بدوز
وقت عريانی عشق با همين طرح حقير
در حريق تن بسوز

تو بگو غيبت دست غيبت هر چه نفس
بين ما فاصله نيست
غيبت آخر تو كوچ مرغان صدا
ختم اين قائله نيست
اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه
نفس منو بگير
برای یكی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگير
نفس منو بگير....


 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:47  توسط s0lm@z  | 

   

 

 

      

مـن هنوز کشــتة اون شیطنتِ نازِ چشــاتـم
تــو رگام به جای خون عشقِ تواِ، عـزیز باهاتم
هنـوز آغوشِ ترانهَ‌م پُـره از عطــرِ نفــس هات
حاضـرم بمیرم اما هیــچ موقع نـریزه اشکات
آبــروی قــصه هامی تـویی حیثیتِ شــعرام
همـة دنیا می دونن مـن هنوزم تورو می خوام
هنوزم به زیــرِ پاهات گــلِ رازقی می ریــزم
لایقِ پرسه زدن نیست بی تو هیچ خکی عزیـزم
به خدا هیچ جای دنیا رنـگِ چشـماتُ ندیدم
برقِ خوبِ زندگی رو تـوی چــشمای تو دیدم
هنوزم خلوتِ دستام بــوسه هاتـو کــم می یاره
هیچ گلی بـرام عــزیـزم عــطر مـوهـاتو نـداره
پیشِ حرمــتِ قـدم هات همه واژه هام حقیرن
تو که نیستی واژه هامم دستامو نَه نمی گیرن
من هنوزم کــه هنوزه به چشات می گم ستاره
دلِ پاپَتیم عزیــزم جــز تو هیچ کس رو نداره

                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:22  توسط s0lm@z  | 

 

ای خستــــه از زمانـــه ! دراز است راه تــو

 

کــم گــریه کــن که واهمـــــه دارم ز آه تـــو

  

 

ترک وطن مگــو ، کــه زیاد است غصــه ام

 

بـــــا مــن فــاصــله دارد بـــــا نــگاه تــــــــو

 

  

این صبح ســرد ، بر دل من وحشت آورده است

 

چونــکه یکیســـت صبح مـــــن وشامگاه تــــو

  

 

تا خنـــــــده می کنی تـــو ، ز دل گریه می کنم

 

چونکـــتــه ز غصــه هست تــب قـاه قـاه تــــــو

  

 

دیـــــــوانه بودنت بخـــــدا بی دلیل نیســت

 

در پشـت ابـــر مانـــده ، شب وروز و مـــاه تــو

  

 

شبهــــــــا مثـــال شمـــــع فروزان بســـــوختـــی

 

دنیـــا سیــــــاه گشت ز بخت سیـــــــــاه تــــــو

 

  

رفتی به شهر دور، از این جـــــاده های پیچ پیچ

 

هیچ کس نبوده بــــــه فکر حســرت نگــــــاه تـــــــو

  

 

عبدالصمد ! برای تــــــــــو دیوانـــــه گفتند خلــق

 

آخـــر چـــه بــود جــز غــم سختـــــی گنــاه تـــــو

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:50  توسط s0lm@z  | 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

 به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟

آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده....

.هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......

حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟

آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي...

.آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني..

.براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي..

.براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم..

.آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....

ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم..

.مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ..

.و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....ا

ونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم..

به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه..

پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...!

 

 

ديرگاهي است که دل روز و شب مي ترسد،

با خودش مي جنگد

و به تو مي نگرم که دلم مدتهاست که شده حيرانت !

باز دل مي ترسد،

 که مبادا روزي بروي از اينجا و بمانم تنها و بميرم رسوا  ! !

باز من مي گريم که مبادا عشقم برود از يادت

بدهي بربادم و بميرم در غم !

باز در رويايت دل من مي ماند و به خود خندد که شده مجنونت

تا کنون قلبم را اينچنين ديوانه من نديدم هرگز!!

از نگاه پاکت دل من مي لرزد

باز هم مي ترسم

نکند چشمانت روزگاري جز من به کسي عشق دهد! ؟

اي اميد ماندن ، بي تو من خواهم ماند با دلي پر ماتم در پس تنهايي

وقت آرامش شب از خيانت لبريز از همه بي زارم و تو را مي خواهم تا بميرم از شوق

لحظه ديدارت

اي تو که آغوشت مأمن اين تنهاست

باز هم دريابم

که پرم از گريه و بغضي کهنه

روز و شب لبريزم

گرمي آغوشت برتر از يک دنياست

در کنارت گويي مالکم دنيا را

تو بمان تا عمري من بمانم شيدا

و نميرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت

من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسي عشق دهم

و کسي را جز تو لايق خود دانم!

من همه اميدم بسته به چشمانت تو شدي رويايم

تو شدي دنيايم . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:35  توسط s0lm@z  | 

   

از اول هم من و تو ما نبودیم

من و تو مانع دنیا نبودیم

از اول هم تومون سردر گمی بود

می گفتیم با همیم اما نبودیم

تمومش کن بیا از هم جدا شیم

بیا اینقدر تکراری نباشیم

تمومش کن تا همینجا توی لحظه

از این تنهایی با هم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته اس

تهش ماییم که قلبامون شکسته

بگو اینجا کجای قصه ماست

نگاه کن اول راهیم و خسته

نترس از این که حرفام دلنشین نیست

تموم سهم ما از عشق این نیست

ما عشق اول هم بودیم اما

همیشه عشق اول بهترین نیست....

 

 

 

  

من هنوز نفس مي کشم ...


هنوز راه ميرم ...


هنوز مي تونم ببينم ...


بشنوم ...


دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ...


مرگ تدريجي روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوي

چشمام مي بينم ...


ديگه جرقه ي سلولهاي مغزم نمي تونن فاصله ي بين سطرهاي خاليه کاغذ رو

 پر کنن ...


ديگه اشکي توي چشمم نمونده که سر قبر آرزوهاي مرده ام بريزم ...


ديگه برام کبريتي نمونده که باهاش برگهاي خشگ غمم رو به آتيش بکشم


و با گرماي شعله اش دلمو گرم کنم ...


مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ...


کابوسي که سالهاست دارم مي بينم ...


رويايي که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه ...


من هنوز راه ميرم ...


مي بينم ...


مي شنوم ...


نفس مي کشم ...


ولي زنده نيستم ...


خيلي وقته مرده ام ...


خيلي وقته...؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:37  توسط s0lm@z  | 

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نميدانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

ليك بعد از ان شب....!

 هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را ميديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي

تا سر انجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خا كستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

اندكي بعد گذشت

اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

اگر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي...

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را....!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 17:57  توسط s0lm@z  | 

              

 
پيش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفم را حتي نگاه عاشقش باز نشكست طلسمم را خواستم بگم هر چي كه هست مهر سكوتم نشكست بغض گلوم را باز گرفت من كم شدم، اون ننشست راستي زبونم بند اومد رفتن تو اوج سايه كرد رفت و خلا منا گرفت من موندم و سكوت درد هر چي تو فكرم بود،نبود خالي شدم از كلمه خواستم كه راحتم كنه خسته شدم يه عالمه شايد يه لحظه اي ديگه فرصت عاشقي بشه دوباره يك شانس ديگه شانس شقايقي باشه شايد يه جايي، فرصتي لحظه مجالمون بده گفتني را بايد بگم گريه اگه امون بده
 
 

کهنه فروش داد میزند

چراغ شکسته میخرم...

کفشهای پاره میخرم........

اسباب کهنه میخرم.....

بی اختیار داد زدم:....

کهنه فروش قلب شکسته میخری....؟؟؟ 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:26  توسط s0lm@z  | 

 
دلم شکسته و اما کسی نمیبیند در اوج حادثه ما را کسی نمیبیند شــــــب و سیــــاهی و تـــــردید آن سوی اینجاست اگـــر چه آن سوی اینجا را کسی نمیبینــد (¯`¤._ اگـــر تنهاتریــــن تنهـــــــا شوم باز هـــــم خـــــــــدا هست_.¤´¯)